/post/rss/" /> ونوس

آن را که تویی چاره، بی چاره نخواهد شد!


Admin Logo
themebox Logo

ساعت

ابتدا نیت كنید

سپس برای شادی روح حضرت حافظ یك صلوات بفرستید

.::.حالا كلید فال را فشار دهید.::.

برای گرفتن فال خود اینجا را كلیك كنید

نویسنده :ژیان درویشی
تاریخ:جمعه 29 اردیبهشت 1391-11:23 ب.ظ

بهانه

                           

ای عشق همه بهانه از توست
 من خامشم این ترانه از توست


آن بانــــــگ بلند صبحگاهی
 وین زمزمه ی شبانه از توست


من اندوه خــــــویش را ندانم
 این گریه ی بی بهانه از توست


ای آتش جان پاکبــــــازان
 در خرمن من زبانه از توست


افسون شده ی تو را زبان نیست
 ور هست همه فسانه از توست


 کشتی مرا چـــــــه بیم دریا؟
 طوفان ز تو و کرانه از توست


گر باده دهی و گرنه، غم نیست
 مست از تو، شرابخانه از توست


می را چه اثر به پیش چشمت؟
 کاین مستی شادمانه از توست


پیش تو چه توسنی کند عقل؟
رام است که تازیانه از توست


 من می گذرم خموش و گمنام
 آوازه ی جاودانه از توست


چون سایه مرا ز خاک برگیر
 کاینجا سر و آستانه از توست...

 

"هوشنگ ابتهاج"

 





نویسنده :ژیان درویشی
تاریخ:چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391-11:14 ب.ظ

محرم راز می آید

جدایی ها به من زودتر رسانش سبزه به ناز می آید محرم راز می آید

دلم از دیده می پرسد نشانش سبزه به ناز می آید محرم راز می آید

چو می آید به پیشم عاشقانه سبزه به ناز می آید محرم راز می آید

به دور قامت سرو روانش سبزه به ناز می آید محرم راز می آید

سبزه به ناز می آید محرم راز می آید از دل پر دردم بشنو سوز و گداز می آید

از دل پر دردم بشنو سوز و گداز می آید

دلم در آرزوها تن کشیده دیده نواز می آید وسوسه ساز می آید

دلم از بند غم گردن کشیده دیده نواز می آید وسوسه ساز می آید

خیال لحظه های عاشقانه دیده نواز می آید وسوسه ساز می آید

به رویا ها منو از غم کشیده دیده نواز می آید وسوسه ساز می آید

دیده نواز می آید وسوسه ساز می آید همچو امید از زندگیم رفته و باز می آید

همچو امید از زندگیم رفته و باز می آید

گل شب بو زنم بر گیسوانم سبزه به ناز می آید محرم راز می آید

که تا یادم رسد گل بو بمانم سبزه به ناز می آید محرم راز می آید

به لبهایم بمالم لاله ها را سبزه به ناز می آید محرم راز می آید

لبم را با لبانش گل نشانم سبزه به ناز می آید محرم راز می آید

سبزه به ناز می آید محرم راز می آید از دل پر دردم بشنو سوز و گداز می آید

از دل پر دردم بشنو سوز و گداز می آید

"شاعر:؟؟؟"





نویسنده :ژیان درویشی
تاریخ:پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391-02:24 ب.ظ

خواب

اینجا بر تخته سنگ

پشت سرم نارنج زار

رو به رو دریا مرا می خواند

سرگردان نگاه می کنم

می آیم. می روم.

آنگاه در می یابم که همه چیز یکسان است و با این حال نیست.

آسمان روشن و آبی. کنون تلخ و ملال انگیز.

سفید پوشیده بودم با موی سیاه.

اکنون سیاه جامه ام با موی سپید.

می آیم... می روم... می اندیشم که شاید خواب بوده ام.

می اندیشم که شاید خواب دیده ام.

خواب بوده ام. خواب دیده ام.

عطر برگهای نارنج. چون بوی تلخ خوش کندر.

رو به رو دریا مرا می خواند...

می اندیشم که شاید خواب دیده ام.

می اندیشم که شاید خواب بوده ام.

خواب دیده ام.

اما همه چیز یکسان است و با این حال نیست ...

"شاعر:؟؟؟"





نویسنده :ژیان درویشی
تاریخ:چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391-10:25 ب.ظ

به چه می خندی؟



به چه می‌خندی تو؟
   به مفهوم غم‌انگیز جدایی؟
       به چه چیز؟!!!
          
            به شكست دل من؟ یا به پیروزی خویش!؟!؟!؟
                 به چه می‌خندی تو؟
                      به نگاهم كه چه مستانه تو را باور كرد؟!!
                           یا به افسونگری چشمانت، كه مرا سوخت و خاكستر كرد!!
                                  به چه می‌خندی تو؟!
                                         به دل ساده‌ی من كه دگر تا به ابد به فكر خود نیست؟!!!
                                                  یا به جفایت كه مرا زیر غرورت له كرد !؟
                                                          به چه می خندی !؟
                                                               به هم آغوشی من با غم ها
                                                                       یا به ........
                                                                               خنده‌دار است بخند...




نویسنده :ژیان درویشی
تاریخ:دوشنبه 11 اردیبهشت 1391-04:52 ب.ظ

به ساعتتان نگاه نکنید.

آهنگ سازان بزرگ از آنجا که به آنها

الهام می شود شروع به ساختن

قطعاتشان نمی کنند  بلکه چون شروع

به ساختن می کنند به آنها الهام می شود.

 

 «توماس ادیسون» سلطان مخترعان، روزی به شخصی که نبوغ وی را ستایش می کرد. چنین پاسخی داد: «نبوغ، یک درصد الهام درونی و نود و نه درصد زحمت کشیدن و عرق ریختن است.»

هیچ کس تردید ندارد که ادیسون را نابغه بخواند. به هر حال، او مردی بود که صدها اختراع شگفت انگیز را که تنها از ذهن یک نابغه پدید می آید، ایجاد کرده ولی ادیسون خود ادعا داشت که دست آوردهای وی نتیجه ی توانایی درونی و ذاتی وی نیست، بلکه حاصل زحمت و عرق ریختنهای او یا به سخن دیگر کوشش او بوده است.

درباره ی سخت کوشی و مطالعه ادیسون، داستان های بی شماری وجود دارد.

هنگامی که وی یک آزمایش را آغاز می کرد. چنان درگیر می شد. که به راستی خور و خواب را فراموش می کرد. و از گذشت زمان غافل می ماند. هنگامی که از وی پرسیدند راز کامیابی چیست، او گفت:

به ساعتتان نگاه نکنید.

ادیسون که گمان می رفت بچه ای کودن باشد، و در دوره ی دبستان تحصیل را رها کرد، از راه کوشش خستگی ناپذیر در مقام سلطان مخترعان قرار گرفت.





نویسنده :ژیان درویشی
تاریخ:جمعه 8 اردیبهشت 1391-04:50 ب.ظ

از یک سوراخ دوبار گزیده نشوید.

همه اشتباه می کنند

اما احمق آن را تکرار می کند.

 

«جیک» و «جو» اشتهای سیری ناپذیری به شکار داشتند. آنها در طی یک هفته شکار در جنگل های دور افتاده در کانادا چند گوزن بزرگ به دام انداختند. هنگامی که خلبان برای بازگرداندن آنها به محل قرار بازگشت با نگرانی گفت: «من نمی توانم شما را با شکارهای به این بزرگی از اینجا ببرم، هواپیمای من قدرت حمل چنین بار سنگینی را ندارد»

جیک گفت: «ولی هواپیمایی که سال گذشته ما را از اینجا برد، دقیقا مثل همین یکی بود»

خلبان پرسید: «واقعا؟ خوب اگر شما پارسال توانسته اید این کار را بکنید، معنی اش این است که من هم می توانم از پس آن بر آیم.»

هواپیما روی سطح آب به حرکت در آمد. ولی با آن بار سنگین به سختی توانست از روی جنگل به پرواز در آید. و پس از طی مسافتی کوتاه به کنار کوهی برخورد و سقوط کرد.

سرنشینان هواپیما متوحش و آشفته ولی صحیح و سالم خود را از میان لاشه ی هواپیما بیرون کشیدند. و در همان حال، جو  پرسید: «ما کجا هستیم؟»

جیک کنجکاوانه نگاهی به اطراف انداخت... و در جواب گفت: «مطمئن نیستم، ولی به گمانم حدود  یک کیلومتر جلوتر از پارسال.»

 

اگر به کارهایی که قبلا انجام می داده اید  باز هم ادامه دهید به همان نتایجی می رسید که قبلا رسیده اند. برنده ها از تجربیات خود و دیگران پلی می سازند، برای رسیدن به موفقیت های آتی در حالی که بازنده ها با تکرار تجربیات نا موفق خود، مرتبا در زندگی درجا می زنند. آنها گویا دوست دارند همیشه از یک سوراخ دوبار گزیده شوند و این شرط عقل نیست.





نویسنده :ژیان درویشی
تاریخ:چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391-04:35 ب.ظ

آفتاب می شود.

                          

نگاه کن که غم درون دیده ام

چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایه سیاه سرکشم

اسیر دست افتاب می شود

نگاه کن!

تمام هستی ام خراب می شود

شراره ای مرا به کام می کشد

مرا به اوج می برد

مرا به دام می کشد

نگاه کن

تمام اسمان من

پر از شهاب می شود

ز سر زمین عطرها و نور ها

نشانده ای مرا کنون به زورقی

ز عاجها ز ابرها بلورها

مرا ببر امید دلنواز من

ببر به شهر شعر ها و شورها

به راه پر ستاره می کشانیم

فرا تر از ستاره می نشانیم

نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چین برکه های شب شدم

چه دور بود پیش از این زمین ما

به این کبود غرفه های اسمان

کنون به گوش من دوباره می رسد

صدای تو

صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن که من کجا رسیده ام

به کهکشان، به بی کران، به جاودان

کنون که آمدیم تا به اوج ها

مرا بشوی با شراب موج ها

مرا بپیچ در حریر بوسه ات

مرا بخواه در شبان دیرپا

مرا دگر رها مکن

مرا از این ستاره ها جدا مکن

نگاه کن که موم شب به راه ما

چگونه قطره قطره آب می شود

صراحی سیاه دیدگان من

به لالای گرم تو

لبالب از شراب خواب می شود

به روی گاهواره های شعر من

نگاه کن

تو میدمی و آفتاب می شود.





نویسنده :ژیان درویشی
تاریخ:دوشنبه 4 اردیبهشت 1391-08:42 ب.ظ

تسلیم

یک لحظه داغم می کشی               یکدم به باغم می کشی

پیش چراغم می کشی                   تا وا شود چشمان من

                                                                            (مولوی)

چند شب پیش عنکبوتی را که گوشه اتاق خوابم تار تنیده بود دیدم. خیلی آرام حرکت می کرد. گویی مدتها بود که آنجا گیر کرده بود و نمی توانست برای خودش غذایی پیدا کند.

با لحنی آرام و مهربان به او گفتم:"نگران نباش کوچولو.الان از اینجا نجاتت می دم."یک دستمال کاغذی در دست گرفتم و سعی کردم به آرامی عنکبوت را بلند کنم و در باغچه خانه مان بگذارمش. اما مطمئنم که آن عنکبوت بیچاره خیال کرد من می خواهم به او حمله کنم چون فرار کرد و به لابه لای تارهایش پنهان شد. به او گفتم:"قول می دم به تو آسیبی نزنم." سپس سعی کردم او را بلند کنم. عنکبوت دوباره از دستم فرار کرد و با سرعت تمام مثل یک توپ جمع شد و سعی کرد لا به لای تارها پنهان شود.

ناگهان متوجه شدم که عنکبوت هیچ حرکتی نمی کند. از نزدیک به او نگاه کردم و دیدم آن قدر از خودش مقاومت نشان داد که خودش را کشته است. بسیار غمگین شدم. عنکبوت را بیرون بردم و داخل باغچه کنار یک بوته گل سرخ گذاشتم. به نرمی زیر لب زمزمه کردم:"من نمی خواستم به تو صدمه ای بزنم. می خواستم نجاتت بدم متاسفم که این را نفهمیدی."

درست در همان لحظه فکری به ذهنم خطور کرد. از خودم پرسیدم آیا این همان احساسی نیست که خداوند نسبت به من و تمامی بندگانش دارد؟! از این که شاهد دست و پا زدن و دردها و رنج های ماست آزرده می شود و می خواهد مداخله کند و به ما کمک کند و ما را از خطر دور کند اما مقاومت می کنیم و دست و پا می زنیم و داد و فریاد سر می دهیم که: چرا اینقدر ما را مجبور می کنی که تغییر کنیم؟

شاید هر کدام از ما مثل همان عنکبوت کوچک هستیم که تلاش دیگران را برای نجات خودمان تلقی می کنیم و متوجه نیستیم که اگر تسلیم شده بودیم و اینقدر دست و پا نمی زدیم تا چند لحظه ی دیگر خود را در باغچه ای زیبا می دیدیم.

                                                                      ((باربارادی آنجلیس))





نویسنده :ژیان درویشی
تاریخ:شنبه 2 اردیبهشت 1391-08:25 ب.ظ

ابزار خداوند

بیدلی در همه احوال خدا با او بود                                او نمی دیدش و از دور خدایا میکرد
                                                                                                                 "حافظ"


از مردی مذهبی که ایمان راسخی به خداوند داشت لطیفه ای حکایت میکنند.
او هر روز خدا را دعا ونیایش میکرد و معتقد بود اگر جایی مشکلی بروز کند خدا او را از مهلکه نجات می دهد.
یکی از روزها بارندگی شد.
روستا ی مرد را سیل گرفت و همه شتابان پا به فرار گذاشتند. چند نفری سوار بر اتومبیل از کنار خانه او گذشتند، به او اصرار کردند که سوار اتومبیل شود و جانش را نجات دهد. اما مرد جواب داد: «خداوند مرا نجات میدهد».
بارندگی ادامه یافت و آب طبقه اول ساختمان را گرفت، مرد مجبور شد به طبقه دوم ساختمان برود تا غرق نشود. قایقی از راه رسید، چند نفری در آن نشسته بودند به مرد اصرار کردند که با آنها برود وجا نش را نجات دهد.
بار دیگر مرد جواب داد که:«خیلی متشکرم ،خداوند مرا نجات می دهد.»
 دیری نگذشت که مجبور شد برای نجات از سیل به پشت بام برود.
هلیکوپتری رسید، خلبان فریاد کنان به او گفت:«طنابی پایین می فرستم، آن را بگیر تا تو را بالا بکشم.»
مرد گفت:«از لطفت متشکرم، اما خداوند مرا نجات می دهد.»
چند دقیقه بعد آب بالاتر آمد و مرد را غرق کرد. روز قیامت مرد به بهشت رفت. در بهشت خداوند را دید. خدا گفت:«قرار نبود اینجا باشی، اجلت فرا نرسیده بود، اینجا چه میکنی؟»
مرد مقدس به خدا گفت:«هر چه منتظر ماندم که مرا نجات بدهی این کار رانکردی. من به تو ایمان داشتم. فکرکردم نجاتم میدهی اما نیامدی، چه اتفاقی افتاده بود؟» خداوند جواب داد:«برایت یک اتومبیل، یک قایق ویک هلیکوپتر فرستادم، دیگر چه چیزی میخواستی؟»

وقتی چشم امیدتان به خدا باشد، هیچ چیز آنقدر عجیب نیست که راست نباشد

هیچ چیز آنقدر عجیب نیست که پیش نیاید وهیچ چیز آنقدر عجیب نیست که دیر نپاید.

آدمی ساخته‌ی افکار خویش است فردا همان خواهد شد که امروز می‌اندیشیده است.




نویسنده :ژیان درویشی
تاریخ:چهارشنبه 30 فروردین 1391-08:06 ب.ظ

فردا یعنی هیچ وقت

سه کارورز شیطان در دوزخ قرار بود که به همراه استاد خود جهت

کارورزی و کسب تجربه ی عملی به روی زمین بیایند. استاد دوره ی

کارآموزی از آنها سؤال می کند که برای فریب و اغفال مردم از چه

فنونی استفاده خواهند کرد؟

شیطانک اولی می گوید:"من فکر می کنم از شیوه ی کلاسیکی

بهره خواهم جست به این معنی که به مردم خواهم گفت:خدایی در

کار نیست پس گناه را به تندباد بسپارید و از زندگی لذت ببرید."

شیطانک دومی گفت:"من فکر می کنم به مردم خواهم گفت که

جهنمی در کار نیست پس گناه را به تندباد بسپارید و از زندگی لذت

ببرید."

شیطانک سومی گفت:"من فکر می کنم از شیوه ی عوامانه تری

استفاده خواهم کرد من به مردم خواهم گفت که جای عجله و شتاب

نیست فرصت برای توبه وآنچه مایلیدبدست آورید بسیار است پس

گناه را به تند باد بسپارید و از زندگی لذت ببرید:"

شما اخیراً به کدامین شیطانک گوش سپرده اید؟

"امروز همان فردایی است که دیروز منتظرش بودید.






  • تعداد صفحات :10
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس