تبلیغات
و خدایی که در این نزدیکیست! - من قاچاقچی هستم.
 
و خدایی که در این نزدیکیست!
دنیا همه هیچ، کار دنیا همه هیچ، ای هیچ، بهر هیچ، در هیچ مپیچ
صفحه نخست       اشعار من        عکس های سردشت      RSS      ATOM
جمعه 4 فروردین 1391 :: ژیان درویشی
                                    
ملانصرالدین غالبا سوار بر چهارپای خود در بخش های مرزی ایران و عراق در رفت و آمد بود و هر بار كه از مرز می گذشت با خود كیسه ای از سنگ های قیمتی و دارو های پزشكی را كه برای آنها مجوز قانونی داشت به همراه میبرد.

روزی از روزها وقتی كه یكی از نگهبانان مرزی از او در مورد شغلش پرسید ملا پاسخ داد من قاچاقچی هستم. نگهبان هر بار به تفتیش ملا می پرداخت ولی موفق به یافتن كالایی در میان وسایل او نمیشد.


ملانصرالدین در هر سفر ثروتمندتر می شد و نگهبان هر بار بدگمان تر ولی او هرگز موفق به یافتن چیزی نشد.سرانجام روزی فرا رسید كه ملا از كارش بازنشسته بود. روزی از روزها نگهبان ملا را دید از او پرسید ملا امروز دیگر تو بازنشسته ای و بنابراین من نمی توانم تو را بازداشت كنم.لطفا به من بگو كه تو چه قاچاق می كردی كه این قدر ثروتمند شدی و ما نتوانستیم آن را بیابیم؟

ملانصرالدین پاسخ داد:"چیزی كه من قاچاق میكردم چهارپا بود."





،




خدایا سه چیز را از کسی که آفریدی
دریغ مدار!
که تا زنده ام توان
خواندن نماز ایستاده را داشته باشم،
که عشقت از دلم بیرون نرود،
و آن زمان که مرا خواندی در راه تو باشم.
ای محبوب من،
ما را پاک بگردان،
پاک بمیران،
و پاک محشور بگردان...

مدیر وبلاگ : ژیان درویشی
آرشیو وبلاگ
نویسندگان