تبلیغات
و خدایی که در این نزدیکیست! - دوســتــان شــرح پــریــشانی من گوش کنید
 
و خدایی که در این نزدیکیست!
دنیا همه هیچ، کار دنیا همه هیچ، ای هیچ، بهر هیچ، در هیچ مپیچ
صفحه نخست       اشعار من        عکس های سردشت      RSS      ATOM

دوســتــان شــرح پــریــشانی من گوش کنید

داســـتــان غـم پـنــهـــانــی مــن گوش کنید

قـصـه بـی سـر و سـامـانـی مـن گوش کنید

گفت و گوی من و حیرانی من گوش کنید


شـرح ایــن آتـش جـانـسـوز نـگـفـتـن تا کی

سـوخـتـم سـوخـتـم ایـن راز نـهـفـتـن تا کی


روزگــاری مـن و دل سـاکـن کـویی بودیم

ســاکــن کــوی بــت عــربـده جـویی بودیم

عـقــل و دیــن بـاخـتـه، دیـوانۀ رویی بودیم

بـســتـــــۀ سـلـسـلـۀ سـلـسـلـه مـویی بودیم


کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود

یـک گـرفـتـار از این جمله کـه هستند نبود


نـرگـس غـمزه زنش این همه بیمار نداشت

ســنــبــل پـر شـکـنـش هیـچ گرفتار نداشت

ایـن هـمـه مـشـتـری و گرمی بازار نداشت

یــوسـفـی بـود ولـی هـیـچ خـریـدار نداشت


اول آنـکـس کـه خـریـدار شـدش مـن بودم

بــاعـث گــرمــی  بـازار شـدش مــن بودم


عـشـق مـن شـد سـبـب خـوبی و رعنایی او

داد رسـوایــی مـن شــهـرت زیـبـایـی او

بــس کــه دادم هـمـه جـا شـرح دلارایـی او

شـهـر پـر گـشـت ز غـوغای تـمـاشـایی او


ایــن زمــان عـاشـق سـرگشته فراوان دارد

کـی سـر برگ من بی سر و سامان دارد


چاره این است و ندارم به از این رأی دگر

که دهم جای دگر دل به دل آرای دگر

چشم  خود فرش کنم زیر کف پای دگر

بــر کـف پای دگر بوسه زنم جای دگر


بعد از این رای من این است و همین خواهد بود

مــن بر ایـن هـسـتـم و الـبـتـه چـنـیـن خواهد بود


پـیـش او یـار نو و یار کهن هر دو یکی است

حرمت مدعی و حرمت من هر دو یکی است

قول زاغ و غزل مرغ چمن هردو یکی است

نغمه بلبل و غوغای زغن هر دو یکی است


ایــن نـدانـسـتـه کـه قـدر هـمـه یـکسـان نـبود

زاغ را مـرتـبـه مـرغ خـوش الـحـان نـبـود


چـون چـنـیـن اسـت پـی کـار دگـر بـاشـم به

چــنـــد روزی پـی دلــدار دگــر بــاشــم به

عـنـدلـیـب گـل رخـسـار دگـر  باشــم بـه

مــرغ خـوش نـغـمـه گـلـزار دگـر بـاشـم بـه


نـو گـلــی کـو کـه شوم بـلـبـل دستان سازش

سـازم از تــازه جـوانــان چـمـن مـمـتــازش


آن که  بر جانم از او دم به دم آزاری هست

مـیـتـوان یافت که بر دل زمنش باری هست

از مــن و بـنـدگـی مـن اگـرش عاری هست

بـفـروشـد کـه  به هر گوشه خریداری هست


بـه وفــاداری مـن نـیـست در این شهر کسی

بــنــده ای هـمـچـو مـرا هـست خریدار بسی


مــدتـی در ره عـشـق تــو دویـدیـم بس است

راه صــــد بــادیــۀ درد بـریـدیـم بـس اســت

قـدم از راه طـلـب بــاز کـشـیـدیم بس است

اول وآخــر ایــن مـرحــلــه دیـدیـم بس است


بــعــد از ایـن ما و سـر کوی دل آرای دگـر

بــا غـزالــی بــه غـزلخوانی و غوغای دگر


تــو مـپـنـدار کـه مهر از دل محزون نرود

آتــش عـشــق بـه جـان افـتـد و بیرون نرود

ویـن مـحـبـت به صد افسانه و افسون نرود

چـه گمان غلط است این، برود چون نرود


چـنـد کـس از تـو و یـاران تـو آزرده شود

دوزخ از سـردی ایـن طـایـفه افسرده شود


ای پـسـر چـنـد بـه  کـام دگـرانـت بـیـنـم

ســر خــوش و مسـت ز جام دگرانت بینم

مــایــۀ  عــیـــش مـــدام دگــرانــت بـیـنـم

سـاقــی مــجــلــس عــام دگــرانــت بـینم


تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند

چــه هــوســهــا کـه نـدارد هوسناکی چـند


یــار ایــن طـایـفـه خانه بـرانـداز مـبـاش

از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش

مـیـشـوی شـهـره به این فرقه هم آواز مباش

غـافـل از لـعـب حـریـفـان دغـل باز مــبــاش


بـه کــه مشغول به این شغل نسازی خود را

ایـن نـه کــاری است مـبـادا بـبازی خود را


در کـمـیـن تـو بـســی عـیـب شماران هستند

سـیـنـه پـر درد ز تـو کـیـنـه گـذاران هـستند

داغ بـر سـیـنـه ز تـو سـیـنـه فـکـاران هستند

غرض این است که در قصد تو یاران هستند


بــاش مــردانــه کــه نـاگــاه قـفــایـی نخوری

واقــف کـشـتـی  خود  باش  که پایی نخوری


گـرچه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت

وز دلـش آرزوی قـامــت دلـجــوی  تو  رفت

شـد دل آزرده  و آزرده دل از کــوی تو رفت

بــا دل پــر گـلـه از نـاخـوشـی خـوی تو رفت


حــاش الله کــه  وفــای تــو فــرامــوش کــنــد

سـخـن مــصـلحـت آمـیـز کـسـان گـوش کـنــد


"وحشی بافقی"




،




خدایا سه چیز را از کسی که آفریدی
دریغ مدار!
که تا زنده ام توان
خواندن نماز ایستاده را داشته باشم،
که عشقت از دلم بیرون نرود،
و آن زمان که مرا خواندی در راه تو باشم.
ای محبوب من،
ما را پاک بگردان،
پاک بمیران،
و پاک محشور بگردان...

مدیر وبلاگ : ژیان درویشی
آرشیو وبلاگ
نویسندگان