تبلیغات
و خدایی که در این نزدیکیست! - مطالب هفته سوم بهمن 1390
 
و خدایی که در این نزدیکیست!
دنیا همه هیچ، کار دنیا همه هیچ، ای هیچ، بهر هیچ، در هیچ مپیچ
صفحه نخست       اشعار من        عکس های سردشت      RSS      ATOM

تو به من خندیدی
و نمی دانستی من

به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سال هاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا
باغچه ی کوچک ما
سیب نداشت...

"حمید مصدق"


********************************

"پاسخ زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق"


من به تو خندیدم

چون كه می ‌دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی ‌دانستی باغبان باغچه ی همسایه

پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا كه با خنده ی خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیك لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمی ‌خواست به خاطر بسپارد گریه ی تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تكراركنان
می‌دهد آزارم
و من اندیشه‌كنان غرق در این پندارم
كه چه می‌شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت...


*******************************
و جواب "جواد نوروزی" به هر دو شاعر


دخترك خندید وپسرك ماتش برد!
كه به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر كم سالش را
از پسر پس گیرد!
غضب آلود به او غیظی كرد!
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای كه روی خاك افتادم
من كه پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یك عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی كشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاك افتادم
چون رسولی ناكام!
هر دو را بغض ربود...
دخترك رفت ولی زیر لب این را می گفت:
"او یقیناً پی معشوق خودش می آید!"
پسرك ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
"مطمئناً كه پشیمان شده بر می گردد!"
سالهاست كه پوسیده ام... آرام آرام!
عشق، قربانی مظلوم غرور است هنوز!
جسم من تجزیه شد ساده، ولی ذرّاتم،
همه اندیشه كنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت
...




،
شنبه 15 بهمن 1390 :: ژیان درویشی

می روم خسته و افسـرده و زار

سـوی منزلگــه ویرانه ی خویش

به خـدا می برم از شهـــر شما

دل شوریــده و دیوانــه ی خویش

 

می برم تا كه در آن نقطه ی دور

شستشویش دهم از رنگ گنـاه

شستشویش دهم از لكه ی عشــق

زین همـــه خواهش بیجا و تباه

 

می برم تا ز تو دورش ســـازم

زتو، ای جلــــوه ی امید محــــال

می برم زنـــده به گورش سازم

تا از این پس نكنــد یاد وصال

 

ناله می لرزد، می رقصد اشك

آه، بگــــذار كه بگریزم مـــن

از تو، ای چشمه ی جوشان گناه

شایـد آن به كـه بپرهیـــزم من

 

بخـــدا غنچـــــه ی شـــادی بودم

دست عشق آمد از شاخـه ام چید

شعلــه ی آه شدم، صــد افسوس

كه لبــم باز بر آن لب نرسیـــد


عاقبت بنــد سفـــر پایـــم بست

می روم، خنده به لب، خونین دل

می روم از دل من دست بردار

ای امیـــــد عبث بی حاصــــل

 

    "فروغ فرخزاد"





،




خدایا سه چیز را از کسی که آفریدی
دریغ مدار!
که تا زنده ام توان
خواندن نماز ایستاده را داشته باشم،
که عشقت از دلم بیرون نرود،
و آن زمان که مرا خواندی در راه تو باشم.
ای محبوب من،
ما را پاک بگردان،
پاک بمیران،
و پاک محشور بگردان...

مدیر وبلاگ : ژیان درویشی
آرشیو وبلاگ
نویسندگان