تبلیغات
و خدایی که در این نزدیکیست! - مطالب هفته دوم اسفند 1390
 
و خدایی که در این نزدیکیست!
دنیا همه هیچ، کار دنیا همه هیچ، ای هیچ، بهر هیچ، در هیچ مپیچ
صفحه نخست       اشعار من        عکس های سردشت      RSS      ATOM

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت،

سرها در گریبان است .

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.

نگه جز پیش پا را دید، نتواند،

که ره تاریک و لغزان است.

وگر دست محبت سوی کس یازی،

به اکراه آورد دست از بغل بیرون،

که سرما سخت سوزان است.

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک.

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.

نفس کاینست، پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نردیک؟

مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین!

هوا بس ناجوانمردانه سردست ... آی ...

دمت گرم و سرت خوش باد!

سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای!



منم من، میهمان هر شبت، لولی‌وَش مغموم.

منم من، سنگ تیپا خورده ی رنجور.

منم، دشنام پست آفرینش، نغمه ی ناجور



نه از رومم، نه از زنگم، همان بی رنگ بی رنگم.

بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم.

حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.

تگرگی نیست، مرگی نیست.

صدائی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است.

من امشب آمدستم وام بگذارم.

حسابت را کنار جام بگذارم.

چه می گوئی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟

فریبت می دهد بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست.

حریفا! گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است.

و قندیل سپهر تنگ میدان. مرده یا زنده،

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است.

حریفا! رو چراغ باده را بفروز شب با روز یکسان است.



سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت.

هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان، نفسها ابر،

دلها خسته و غمگین،

درختان اسکلتهای بلور آجین،

زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه،

غبار آلوده، مهر و ماه،

زمستان است...

"مهدی اخوان ثالث"




،

دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد


روزگار غریبی است نازنین


و عشق را کنار تیرک راهبند تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد


روزگار غریبی است نازنین


و در این بن بست کج و پیچ سرما

آتش را به سوخت بار سرود و شعر فروزان می دارند

به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبی است نازنین
آنکه بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم

دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشد


روزگار غریبی است نازنین


نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابانند بر گذرگاهان مستقر با کُنده و ساطوری خون آلود
و تبسم را بر لبها جراحی می کنند
و ترانه را بر دهان
کباب قناری بر آتش سوسن و یاس
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
ابلیس پیروز مست سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد...


                                                                   " احمد شاملو"





،
جمعه 12 اسفند 1390 :: ژیان درویشی
درد عجیبی است
                     آلزایمر!
          این باده ها که می نوشی
                              فراموشی می آورند
خودت را فراموش می کنی
پیش از آنکه مرا فراموش کنی...!


"گلاویژ سید امینی"

                                               




،
جمعه 12 اسفند 1390 :: ژیان درویشی

وقتی چشم هایم را می بندم

      با تو بزرگ  و بزرگتر می شوم

نامت بهانه است برای عاشق شدن

و چشمانت دوشیزگانی بکر

               که دوست داشتن را

                            نجوا می کنند

وقتی تو با منی

          بگذار دنیا بر وفق مراد نگردد
غمی نیست!

**********************************

 

این بار برای همیشه

فراموشت خواهم کرد

حتی خاطره ها بی ارزشتر از آنند

                         که پا در میانی کنند

دیگر هیچ کس

              نخواهد توانست

                           در چشم های من تو را ببینند!




،
جمعه 12 اسفند 1390 :: ژیان درویشی

صدایم کن

 نه از روی عادت 

و نه از روی انجام وظیفه

 

صدایم کن

نه به خاطر باری به هر جهت

و نه فقط خواستم صدایت را بشنوم

 

صدایم کن

نه شبیه مردی که از آن من است

و نه...

 

صدایم کن

شبیه آن روز که دلت را لرزاندم

****************************

چنان نگاهم کن

        که برای آمدن         

                     دنبال بهانه ای
                       
 دیگر نگردم.
********************************

امروز

بعد از سالها دوباره دیدمش

نه دست هایم لرزید

نه رنگم پرید

ونه چشم هایم بی جهت پایین افتاد

خنده دار است

ولی تازه فهمیدم

خیلی هم دوستش ندارم





،
جمعه 12 اسفند 1390 :: ژیان درویشی

 خواستم بگویم: دوستت دارم

                           مشغول بودی

خواستم بگویم: دوستت دارم

                           حوصله نداشتی

خواستم بگویم: دوستت دارم

                        خوابیده بودی

..........خداحافظ

                        شاید زمانی و مکانی دیگر!

*****************************

عشق

      واژه ایست مختصر

            با مضمون بزرگ

                                    تنهایی





،

 آن روز

         چشم هایت چه ناجوانمردانه خندید

من آوار شدم

             و تو شنیدی

می دانستم

             بی خداحافظی رفتنت را می دانستم

***

امروز

        چشم هایت چه کودکانه نگریست

نمی دانستی

            نمی توانی فراموشم کنی    

-با خاطره هایی که برایت جا گذاشتم-  

تو آوار شدی

           و من نشنیدم!

***************************

باور نمی کردم

              چنین به سادگی

                       از من و عشق

                                       رد شوی 

ولی شدی!





،


( کل صفحات : 2 )    1   2   


خدایا سه چیز را از کسی که آفریدی
دریغ مدار!
که تا زنده ام توان
خواندن نماز ایستاده را داشته باشم،
که عشقت از دلم بیرون نرود،
و آن زمان که مرا خواندی در راه تو باشم.
ای محبوب من،
ما را پاک بگردان،
پاک بمیران،
و پاک محشور بگردان...

مدیر وبلاگ : ژیان درویشی
آرشیو وبلاگ
نویسندگان