تبلیغات
و خدایی که در این نزدیکیست! - مطالب هفته چهارم اسفند 1390
 
و خدایی که در این نزدیکیست!
دنیا همه هیچ، کار دنیا همه هیچ، ای هیچ، بهر هیچ، در هیچ مپیچ
صفحه نخست       اشعار من        عکس های سردشت      RSS      ATOM
دوشنبه 29 اسفند 1390 :: ژیان درویشی

طبق گزارش صاحبنظران و محققین مه غلیظی به عمق یک صد فوت که دور تا دور هفت ساختمان بزرگ شهری را فرا می گیرد از آبی کمتر از یک لیوان آبخوری تشکیل شده است . 

این مساله را می توان با عمق مسائل نگران کننده ای که زندگی را فرا گرفته مقایسه کرد. اگر قادر به دیدن آینده باشیم واگر بتوانیم مشکلات را آن طوری که هستند ببینیم مشکلات نه تنها نخواهند توانست ما را نسبت به دنیاو حتی نسبت به زندگی کور کننند بلکه خواهیم توانست مشکلات را به همان اندازه و بعد واقعی شان مشاهده کنیم. 

علاوه بر این اگر همه آن چیزهای نگران کننده زندگی را به اندازه واقعی خود تقلیل دهیم احتمال دارد که بتوانیم همه آنها را دریک لیوان آبخوری جای دهیم.





،

1

"تو"

باوه شم کرد به به یان دا

هه ردو ده ستم بوون به شه قامی گزنگ و

چاوه کانی تویان پیا روی

ماچی ناو ده می که ژم کرد

لیوه کانم بوون به کانی و

چرپه کانی له بنا بریسکایه وه

سه رم خسته سه ر رانی شه و

خه وه کانم بوون به ئاوینه ی هه لبه ست و

بالای جوانی تویان تیا دی

خوشه ویستی تویان تیا دی.

"تو"

 صبح را در آغوش گرفتم

بازوانم خیابان های آفتاب شدند

و چشمان تو از آن گذشتند

لبهای کوه را بوسیدم

لبهایم تبدیل به  چشمه شدند

صدای پچ پچی از آن درخشید

سرم را روی پاهای شب نهادم

خوابهایم آیینه ی شعر شدند

قامت زیبای تو را در آن دیدند

عشق تو را در آن دیدند.

2

"سووتان"

به پیپلیکانه ی ترسدا...

تاریکی هه ر وه کوو دزی

بو ده روونم شور ئه بووه

کاتی گه یشته ناو دلم

ویستی... ده ستی

رابکیشی

له پریکدا

خوشه ویستم داگیرسان

تاریکی و ترسم تیا سووتان.

 "سوختن"

تاریکی از راه پله های ترس مثل

سارقی به درون من سرازیر می شود

وقتی به قلبم نزدیک شد

خواست آن را بریاید

مشعل عشق را برافروختم

ترس  و تاریکی در درونم سوختند.

 

3

"پیوانه"

میژو هات و بالای خوی گرت

به بالای خه مه کانی تو...

خه مه کانت یه ک دوو قولانج

 دریژتر بوون!

که زه ریاش ویستی قولایی

زامی خوی و توی بپیوی

هاواری کرد و

خه ریک بوو

ئه و له ناو تو دا

بخنکی!


"پیمانه"

تاریخ آمد و

درازای خود را

با بلندای قامت اندو ه تو مقایسه کرد

غم تو کمی بلندتر بود

وقتی دریا خواست

عمق زخم خود را و تو را

اندازه بگیرد

فریادی کشید و

نزدیک بود

در تو غرق شود



،
جنبش گهواره خواب طفل را سازد گران
از تزلزل بیش محکم می شود بنیان ما                    
   « صائب تبریزی »

امتحانات میان دوره ای تازه تمام شده بود که دانشجویی در محوطه ی دانشگاه جلوی یکی از دوستان اساتید را گرفت. استاد از او درباره ی امتحانات سوال کرد و او ابراز داشت: «هیچ کدام مشکل نبود... به جز امتحان یکی از استادان که قبول شدن در آن، کار حضرت فیل است!!! باور کنید استاد، مجبورم یه عالمه مطالعه کنم تا فقط نمره ی قبولی بگیرم و رفوزه نشوم. »

استاد پرسید:«از این همه مطالعه ای که به خاطر این استاد سخت گیر می کنید، بیش تر یاد می گیرید یا از مطالعه به خاطر استادان دیگری که زیاد سخت گیر نیستند؟»

« ... راستش ... بله ... فکر می کنم  درس این استاد را بیش تر از درس استادان دیگر درک می کنم . اما نمی دانم آیا این همه سختگیری واقعاً لازم است؟»


استاد پرسید : « آیا تا به حال چاقو تیز کرده ای؟»


پاسخ داد :«بله استاد، تیز کرده ام... موقعی که همراه خانواده ام به گردش دسته جمعی رفته ایم، پدرم این کار را به من یاد داده است.»


استاد پرسید: «برای تیز کردن چاقو از سنگ استفاده کرده ای یا حوله؟»


« حوله؟ چاقو را که نمی شود با حوله تیز کرد، استاد!»


« دقیقاً همین طور است . چاقو را نمی توان با حوله تیز کرد. چاقو را می توان با مالیدن به یک سطح سخت تیز کرد، طوری که به اندازه ی کافی برنده شود تا بتواند به هدف اصلی خود که بریدن است، جامه ی عمل بپوشاند.

انسان ها را نمی توان به کمک سطوح نرم، تیز کرد. آنها را فقط با سطوح سخت مسائل و مشکلات می توان به اندازه ای تیز کرد که در زندگی از «برش» لازم برخوردار باشند. و بتوانند به وظایف خود در زندگی جامه ی عمل بپوشانند.»

( برایان کاوانو – شما عظیم تر از آنی هستید که می اندیشید – جلد سوم )





،

سال 1982 تصمیم گرفتم همه چیز را رها کنم و جهان را بگردم تا در زندگی به معنایی

دست یابم.

در این سرگردانی دوره ای در هلند در مکانی بنام " کولموس" زندگی کردم.

اشخاصی که با هم پیوندی داشتند آنجا دور هم جمع می شدند.

شبی یک خانم هلندی از من پرسید که برزیل چگونه جاییست؟

شروع کردم به صحبت در باره مشکلاتمان در باره فقدان آزادی و بدبختی و مشکلات زندگی یک هنرمند.

سپس گفتم : " اما شما بهترین جای دنیا زندگی میکنید زندگی در بهشت چگونه است؟"

خانم هلندی زمان درازی ساکت ماند . سپس پاسخ داد:

" آشغالترین جای دنیاست. اینجا همه چیز قطعی است. نه مبارزه ای هست و نه هیجانی

کاش من هم مشکلات شما را داشتم. در این صورت این احساس را می یافتم که بخشی از انسانیت

هستم."

                                                       " پائولوکوئیلو"





،
جمعه 26 اسفند 1390 :: ژیان درویشی

مردی می میرد و خود را در جایی می یابد که به خیال او دروازه های بهشت است. راهنمایی به او می گوید که تمام ابدیت را در آنجا سپری خواهد کرد و اضافه می کند: ((کار من اینست که هر چه شما درخواست می کنید در اختیارتان بگذاریم.))

مرد خوشحال می شود. او این را به حساب یک پاداش منصفانه برای آنچه به نظر او زندگی پرهیزگارانه اش در کره ارض بوده، می گذارد. از این رو شروع به درخواست چیزهای مختلف می کند، اول خیلی محبوبانه، اما به زودی خواستهای خود را بالا می برد تا بلاًخره غرق در ارضای امیال خود یکی پس از دیگری می گردد.

پس از اینکه مدتی بدین روال می گذرد ، او خود را از این همه خسته و دل زده می بیند و از راهنمای خود می پرسد، آیا می تواند ترتیبی دهد تا او به کره خاکی نگاهی بیفکند. راهنمای او ترتیب این کار را میدهد، بعد از اینکه مرد، انسانها را می بیند که در حال دست و پنجه نرم کردن با فشار ها و سختی های زندگی هستند با شور و شوق جدیدی به شادی های خود باز می گردد.

اما بعد از مدتی غرق شدن در لذات خویش، دیگر آن مرد احساس می کند که به راستی از این وضع خسته شده است . از این رو به راهنمای خود می گوید: ((این بار من یک خواهش نا معقول تر دارم، آیا امکان دارد ترتیبی برای من بدهی تا بتوانم برای مدتی به جهنم نگاه کنم؟ )) و راهنما تعجب زده پاسخ می دهد: ((مگر فکر می کنی کجا هستی؟))

اگر جاده ای پیدا کردید که هیچ مانعی در

آن نبود به احتمال زیاد آن جاده به جایی

 نمی رسد.





،

باز کن پنجره ها را، که نسیم
روز میلاد اقاقیها را
جشن می گیرد
و بهار
روی هر شاخه، کنار هر برگ
شمع روشن کرده ست.
همه چلچله ها برگشتند

و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده ست
و درخت گیلاس
هدیه ی جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده ست.
******

                 

باز کن پنجره ها را، ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت؟
برگ ها پژمردند؟
تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

******
هیچ یادت هست؟
توی تاریکی شبهای بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد؟
با سر و سینه ی گل های سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت هست؟

******
حالیا معجزه ی باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمن زار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن می گیرد!

******
خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن.

"فریدون مشیری"



،
چهارشنبه 24 اسفند 1390 :: ژیان درویشی
                                  
خدارا شکر که تمام شب  صدای خرخر همسرم را میشنوم،
این یعنی او زنده و سالم است.

 خدارا شکر که دختر نوجوانم همیشه از شستن ظرفها شاکی است

این یعنی او در خانه است ودر خیابانها پرسه نمی زند.

خدارا شکرکه مالیات می پردازم

این یعنی شغل و درآمدی دارم.

خدارا شکر که باید ریخت و پاشهای بعد از میهمانی را جمع کنم

این یعنی در میان دوستانم بوده ام.

خدارا شکر که لباسهایم برایم کمی تنگ شده اند

این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم.

خدارا شکر در پایان روز از خستگی از پا می افتم

این یعنی  توان سخت کار کردن را دارم.

خدا را شکر که باید زمین را بشویم و پنجره ها راتمیز کنم

این یعنی خانه ای دارم.
 
خدارا شکر که مکانی دور جای پارک پیدا کرده ام

این یعنی هم توان راه رفتن را دارم هم اتومبیلی برای سوارشدن.

خداراشکر که سر و صدای همسایه ها را میشنوم

این یعنی میتوانم بشنوم.

خدا را شکر این همه شستنی و اتو کردنی دارم.

این یعنی من لباس برای پوشیدن دارم.

خدارا شکر که هر روز صبح باید با زنگ ساعت از خواب بیدار شوم

این یعنی من هنوز زنده  ام.

خدا را شکر که گاهی اوقات بیمار میشوم

این یعنی به یاد می آورم که اغلب اوقات سالم هستم.

خدارا شکر که خریدهای سال نو جیبم را خالی می کند

این یعنی عزیزانی دارم که میتوانم برایشان هدیه بخرم.



،


( کل صفحات : 2 )    1   2   


خدایا سه چیز را از کسی که آفریدی
دریغ مدار!
که تا زنده ام توان
خواندن نماز ایستاده را داشته باشم،
که عشقت از دلم بیرون نرود،
و آن زمان که مرا خواندی در راه تو باشم.
ای محبوب من،
ما را پاک بگردان،
پاک بمیران،
و پاک محشور بگردان...

مدیر وبلاگ : ژیان درویشی
آرشیو وبلاگ
نویسندگان