تبلیغات
و خدایی که در این نزدیکیست! - مطالب هفته چهارم مهر 1390
 
و خدایی که در این نزدیکیست!
دنیا همه هیچ، کار دنیا همه هیچ، ای هیچ، بهر هیچ، در هیچ مپیچ
صفحه نخست       اشعار من        عکس های سردشت      RSS      ATOM

فراموشی درد است یا نعمت!؟

گاهی اوقات بازیگران نقش خود را فراموش می کنند و همانی می شوند که هستند نه آن چیزی که باید باشند،

 اینجاست که به آن می گویم نعمت.

 و اما فراموشی به عنوان یک درد، یک درد همه گیر، که  آه و نفرین هر انسانی را به عرش می رساند، در دل ها چه غوغایی است که برای سامان دادن آن مجبور به فراموشی می شویم؟

 انگار که مغز انسان تا همیشه با ترشح امروز، دیروزش را پوست می اندازد و از یاد می برد. حال عمدی باشد یا غیر عمدی، در ضمیر ناخودآگاه باشد یا آگاه...

 زمستان از پی زمستان در انتظار تحویل سالیم. که چه؟ که سال رفته امان را به خاک بسپاریم؟

 گاهی به ذهن ناهشیارمان فشار می آوریم و اصرار داریم که عالم ذر را به یاد آوریم خدا را و خودمان را...

 غافل از اینکه ما حتی تولد خودمان را هم یادمان نیست.

 گاهی هم آرزو می کنیم که ای کاش یک شجره نامه ی مکتوب داشتیم.

 راستی چرا خدا را فراموش کرده ایم؟ چرا فکر می کنیم زمین بر دوش یک گاو می چرخد؟

 چرا کنیزانمان را را با خودمان دفن می کنیم؟ چرا اهل روزگار نمی خواهند بمیرند؟ و همگی می خواهند خضر پیر شوند؟

 میدانی چرا؟ چون سرشتمان را فراموش کرده ایم که تن خاکیمان به خاک و روح خداییمان به خدا بازمی گردد...

 واقعیت در آغوشمان است و حقیقت پیش چشممان.

 پس چرا باز هم دو قورت و نیممان باقی است؟ حتما باید قمر خود را در عقربمان بپیچاند تا برایمان گوش زدی باشد؟

 حتی فراموشکارتر از آنیم که از پدرمان شکایت کنیم که چرا از لذت سیب صرف نظر نکرد؟ اگر عیش بهشت را از ما نمی گرفت، هرگز آلزایمر به ما شبیخون نمی زد و اینقدر محکوم به ناسپاسی نمیشدیم.

 نمی دانم باید همه ی این ها را به گردن ابلیس بیندازم یا بگذارم به حساب حکمت خدا...

 از هر چه بگذریم سخن این کتاب نیمه خوانده یعنی عشق خوش تر است..

 میخواهم بپرسم چرا با اینکه باد براده های عشق را از دل هایمان یکی پس از دیگری می رباید باز هم همچنان دل می دهیم و دل می ستانیم؟

 چرا معشوق ها فراموشکارند و عاشقان همچنان عاشق؟ پس چرا می گویند: دل آیینه ی دل است؟

 به ما چه که عاقبت کوه و تیشه ی فرهاد چه شد! دل خون شده ی قیس را چه کسی می بیند! چشمان سیاه رقاصه ی هندی را چه کسی می پرستد! یا از دل چروکیده ی زلیخا چه کسی خبر دارد! چرا یعقوب می پنداشت که یوسف او را از یاد برده است انبیاء از کجا آمده اند! شاعران از کدام تبارند!

 کدام را باور کنیم اینکه روح هایمان در هم می آمیزد یا وحشت جسم در جسم شدنمان را؟ این همه رکورد شکنی ها برای چیست؟...

 آیا این همه پرسش جنون نمی آورد؟بهتر نیست که خود را به جهالت بزنیم؟ آیا این دنیا برای حجم جنون ما کوچک نخواهد بود؟

به  یاد آوردن شاید شک کردن به وجود خودمان باشد این فراموش شده ها، این کفن نشده های دفن شده در برابر چشمانم رژه می رود.

 باید بگویم فراموشی یک کیمیاست که خواه نا خواه در تمنای آن دست و پا می زنیم نباید بگذاریم تا فراموشی را از یاد ببریم.

 خودمانیم این خاطر کیمیا زده ی ما هم عجب خاطری است...!

 آنقدر آبستنی هایمان را احتکار می کنیم تا همه زنده به گور شوند...

 حالا دیگر انسان نبودن دیوانگی است من را به همان نام سابقم "انسان" یعنی "فراموشکار" صدا بزنید...

 آیا این درد یک نعمت نیست؟ چرا به بعضی از نعمت ها می گوییم درد؟ تا کی باید به کودنی نگاه بلوغ نیافته مان اطمینان کنیم؟ 

"اردیبهشت 90"





،




خدایا سه چیز را از کسی که آفریدی
دریغ مدار!
که تا زنده ام توان
خواندن نماز ایستاده را داشته باشم،
که عشقت از دلم بیرون نرود،
و آن زمان که مرا خواندی در راه تو باشم.
ای محبوب من،
ما را پاک بگردان،
پاک بمیران،
و پاک محشور بگردان...

مدیر وبلاگ : ژیان درویشی
آرشیو وبلاگ
نویسندگان