تبلیغات
و خدایی که در این نزدیکیست! - مطالب هفته چهارم تیر 1391
 
و خدایی که در این نزدیکیست!
دنیا همه هیچ، کار دنیا همه هیچ، ای هیچ، بهر هیچ، در هیچ مپیچ
صفحه نخست       اشعار من        عکس های سردشت      RSS      ATOM


زمستانی سرد کلاغ غذا نداشت تا جوجه‌هاشو سیر کنه، گوشت بدن خودشو می‌کند و می‌داد به جوجه‌هاش می‌خوردند.
زمستان تمام شد و کلاغ مرد!
اما بچه‌هاش نجات پیدا کردند و گفتند:
آخی، خوب شد مرد، راحت شدیم از این غذای تکراری!


و این است واقعیت تلخ روزگار ما...




،
سه شنبه 27 تیر 1391 :: ژیان درویشی
جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی، تمام دنیا رو گرفته بود. یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند.


مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهی می توانی بروی ، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه ؟


دوستت احتمالا مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی!
حرف های مافوق اثری نداشت، سرباز به نجات دوستش رفت. به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند .


افسر مافوق به سراغ آن ها رفت، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت :من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه، دوستت مرده! خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی!


سرباز در جواب گفت: قربان ارزشش را داشت .
-منظورت چیه که ارزشش را داشت!؟ می شه بگی؟
سرباز جواب داد: بله قربان، ارزشش را داشت، چون زمانی که به او رسیدم هنوز زنده بود، من از شنیدن چیزی که او گفت احساس رضایت قلبی می کنم.
اون گفت: " جیم .... من می دونستم که تو به کمک من می آیی!!!

خیلی وقت ها در زندگی ارزش کاری که می خواهی انجام بدهی بستگی به این داره که چه طور به مساله نگاه کنی.

جسارت داشته باش و هرآن چه را قلبت می گوید بده. اگر به پیام قلبت گوش نکنی، ممکن است بعد ها در زندگی دچار پشیمانی شوی...





،
مگسی را کشتم

نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد، است
و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است
طفل معصوم به دور سر من می چرخید
به خیالش قندم
یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد، گَندَم
ای دو صد نور به قبرش بارد
مگس خوبی بود
من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد


مگسی را کشتم...



"مرحوم، حسین پناهی"




،
شنبه 24 تیر 1391 :: ژیان درویشی
در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه
 ای می 
سازیم
که در آن همواره اول صبح
                                           

به زبانی ساده
مهر تدریس کنند،
و بگویند خدا
خالق زیبایی
و سراینده عشق
آفریننده ماست.
مهربانیست که ما را به نکویی
دانایی
زیبایی
و به خود می
 
خواند
جنتی دارد نزدیک، زیبا و بزرگ
دوزخی دارد- به گمانم
کوچک و بعید
در پی سودا نیست
که ببخشد ما را
و بفهماندمان،
ترس ما بیرون از دایره رحمت اوست

در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه
 ای می 
سازیم
که خرد را با عشق
علم را با احساس
و ریاضی را با شعر
دین را با عرفان
همه را با تشویق تدریس کنند

لای انگشت کسی
قلمی نگذارند
و نخوانند کسی را حیوان
و نگویند کسی را کودن
و معلم هر روز
روح را حاضر و غایب بکند
و به جز ایمانش
هیچکس چیزی را حفظ نباید بکند
مغزها پرنشود چون انبار
قلب خالی نشود از احساس
درس
 
هایی بدهند
که به جای مغز، دلها را تسخیر کند.
از کتاب تاریخ
جنگ را بردارند
در کلاس انشاء
هر کسی حرف دلش را بزند
«غیرممکن» را از خاطره
 
ها محو کنند
تا، کسی بعد از این
باز همواره نگوید: «هرگز»
و به آسانی همرنگ جماعت نشود.

زنگ نقاشی تکرار شود
رنگ را در پائیز تعلیم دهند
قطره را در باران
موج را در ساحل
زندگی را در رفتن و برگشتن
از قله کوه
و عبادت را در خدمت خلق
کار را در کندو
و طبیعت را در جنگل و دشت.
مشق شب این باشد
که شبی چندین بار
همه تکرار کنیم:
عدل
آزادی
قانون
شادی...
امتحانی بشود
که بسنجد ما را
تا بفهمند چقدر
عاشق و آگه و آدم شده
 
ایم
در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه
 ای می 
سازیم
که در آن آخر وقت
به زبانی ساده
شعر تدریس کنند
و بگویند که تا فردا صبح
خالق عشق نگهدار شما.

"مجتبی کاشانی"




،




خدایا سه چیز را از کسی که آفریدی
دریغ مدار!
که تا زنده ام توان
خواندن نماز ایستاده را داشته باشم،
که عشقت از دلم بیرون نرود،
و آن زمان که مرا خواندی در راه تو باشم.
ای محبوب من،
ما را پاک بگردان،
پاک بمیران،
و پاک محشور بگردان...

مدیر وبلاگ : ژیان درویشی
آرشیو وبلاگ
نویسندگان