تبلیغات
و خدایی که در این نزدیکیست! - مطالب هفته دوم مرداد 1391
 
و خدایی که در این نزدیکیست!
دنیا همه هیچ، کار دنیا همه هیچ، ای هیچ، بهر هیچ، در هیچ مپیچ
صفحه نخست       اشعار من        عکس های سردشت      RSS      ATOM
من، زنم!
آنکه به اندازه ی تو سهمی داشت
از هوا و از زمین؛
برتر از تو؟
من نگویم هستم!
کمتر از تو؟
هرگز!
دست کم
هم ردیفت هستم!
. . .
پس بگو:
از چه رو می باید
من ز آزادی خود دست کشم
تا نیفتی
به گناه!
این چه دردی ست که باید بکشم؟
. . .
انحنای بدنم
قوسهای بدنم
بیش از افکار من آری
به دو چشمت آمد!
این تأسف بار است:
که به اندازه ی آن ایمانت
همه تن پوشم را
باید اندازه کنم !
هر چه ایمان تو ناچیز تر و کوته تر
پوششم
افزونتر!
این چه رنجی ست که من می باید
به تاوان شعورت بکشم؟
. . .
کاش می شد که تو اندیشه کنی
آنچه نام ایمان
تو نهادی بر آن
حاصل تربیتی بود
که در دامن یک زن
چون من
تو پذیرفتی و بالنده شدی!
حال ای "مرد غیور"!
که تعصب ها را
نام غیرت دادی
با آن تبری
که حتی چوبش را
تو ز شاخ و بر من می داری
تن من را
بر چه گناهی
به زمین افکندی ؟
. . .
من، تو را بالاندم!
عطشت را
از کف
دست من آری
تو فرو بنشاندی
و وقیحانه کنون
تو به من می گویی:
همه آبشخور اندیشه ی من مسموم است؟!
. . .
مادرت
همسرت
دخترت
گر بودم
تو به من تکیه زدی
و ز ایثار و فداکاری من
رو به بالا رفتی
و کنون
از فرازی که در آن جا داری
با تفاخر!
همه اندیشه ی من را
به تمسخر گیری؟
. . .
روزگاری خود را
عاشقم نامیدی!
من ز بخت خوش تو
یار و همراه تو آری شده ام
لیکن از بخت و مراد بد خود
صبح فردای وصال
به کدامین هدف موهومی؟
اینچنین مشغولی
که ز یادت رفتم!
و مرا
مایه ی بدبختی خود نامیدی!
آه از آن شب هایی
که عبث رفت
به بی خوابی اندیشه ی تو،
آن همه غصه ی بیهوده
کجا ماند
کجا ؟
تا به دیروز
من فرشته بودم!
امروز مرا
آن ضعیفه نامیدی؟
. . .
من چه رنجی بردم؟
که حیات تو به دنیا باشد
تا تو بر فرش جهان پا بنهی!
لیکن ای مایه ی امید شبان روزه ی من
تنم از واژه ی پیری
چِه قدر فرسوده ست؟!
. . .
یادت هست؟
من الهـه ی
زیبائـی تو می بودم؟
و کنون
عجوزه ی پیری شده ام ؟!
که مرا
زشت ترین میدانی؟
و چه "بی شرمانه"
گـذر
همجنسان جوانم را
چون شترها!
که کف شهوت خود را
به دهان آوردند
اینچنین مینگـری!
در عوض
تو ز من می خواهی
با حیاء باشم و عفت دارم؟!
. . .
من زنم!
آن خدای کوچک!
میتوانی چون من
به یک کودک معصوم
فرصت زایـیده شدن را بدهی؟
. . .
هر زمانی
که خداوند تو را
لایق این بخت نمود
آن زمان
به زن بودن من
به شعورم
به همه عاطفه و احساسم
حق شک کردن داری!
. . .
من زنم !
من را نه
که خود را
باور کـن !



شعر "من زنم ، آن خدای کوچک" از دفتر شعر "من زنم، آن خدای کوچک" شاعر "مسعود موسی زاده"

Powerd by Shereno.com




،
سه شنبه 10 مرداد 1391 :: ژیان درویشی
می دانی؟
 
یک وقت هایی باید

رویِ یک تکه کاغذ بنویسی

تعطیل است
 
و بچسبانی پشتِ شیشه‌یِ افکارت

...
... باید به خودت استراحت بدهی

دراز بکشی

دست هایت را زیر سرت بگذاری

به آسمان خیره شوی

و بی خیال سوت بزنی

در دلت بخندی به تمام افکاری که

پشت شیشه‌یِ ذهنت صف کشیده اند

آن وقت با خودت بگویی:

بگذار منتظر بمانند.

"حسین پناهی"




،
                   
من نه عاشق بودم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من

من خودم بودم و یک حس غریب

که به صد عشق و هوس می ارزید

من خودم بودم و دستی که صداقت می کاشت

گر چه در حسرت گندم پوسید

من خودم بودم و هر پنجره ای

که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود

و خدا می داند سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود

من نه عاشق بودم و نه دلداده ی گیسوی بلند و نه آلوده به افکار پلید

من به دنبال نگاهی بودم که مرا از پس دیوانگیم می فهمید

آرزویم این بود... دور اما چه قشنگ

تا روم تا در دروازه ی نور

تا شوم چیده به شفافی صبح.

اما افسوس !!!


"شاعر:؟؟؟"




،




خدایا سه چیز را از کسی که آفریدی
دریغ مدار!
که تا زنده ام توان
خواندن نماز ایستاده را داشته باشم،
که عشقت از دلم بیرون نرود،
و آن زمان که مرا خواندی در راه تو باشم.
ای محبوب من،
ما را پاک بگردان،
پاک بمیران،
و پاک محشور بگردان...

مدیر وبلاگ : ژیان درویشی
آرشیو وبلاگ
نویسندگان